مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

344

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برآسودند . آنگاه وزير برخاست كه در كار ملك‌زاده تدبيرى كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و بيست و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، وزير و ملكزاده چون در كاروان‌سرا فرود آمدند و از رنج راه برآسودند ، وزير برخاست كه در كار ملكزاده تدبيرى كند . آنگاه بملك‌زاده گفت : مرا چيزى بخاطر گذشت . گمان دارم كه صلاح تو در آن باشد . ملك‌زاده گفت : اى وزير ، ترا چه بخاطر گذشت ؟ وزير گفت : ميخواهم كه در سوق بزازان ، دكه‌اى از بهر تو بگشايم كه خاص و عام بر آن سوق حاجت دارند . مرا گمان اينست كه چون در دكه بنشينى و مردم ترا ببينند ، بر تو مايل شوند و بدين سبب به مقصود راه يا بى . ملك‌زاده گفت : اى وزير ، راى ، راى تست . درحال ، وزير با ملكزاده برخاسته ، جامهء فاخر بپوشيدند و هزار دينار زر در جيب كرده ، بيرون آمدند و در شهر همىرفتند . و مردمان شهر چون بديشان نظر كردند ، در حسن ملكزاده خيره ماندند و ميگفتند كه : اين پسر از نسل بشر نيست . بلكه از فرشتگان است . و مردم از هر سوى درپى او بيفتادند تا بسوق بزازان رسيدند . در آنجا بايستادند . شيخى باوقار پيش آمده ، ايشان را سلام داد . ايشان رد سلام كردند . شيخ گفت : اى خواجگان ، اگر شما را حاجتى هست ، باز گوئيد . وزير گفت : اى شيخ ، بدان كه اين جوان ، پسر منست و مىخواهم كه در اين سوق از براى او دكه‌اى بسازم كه بيع و شرى بياموزد . شيخ درحال ، كليد دكه‌اى نزد ايشان حاضر آورد و دلالان را فرمود كه دكه را بروبند . دلالان ، دكه بروفتند . وزير ، خادمان بفرستاد . فرش‌هاى حرير زرين طراز بهر حجره حاضر آوردند و از متاعهاى گران‌قيمت ، چندان‌كه بايست ، حاضر آوردند . چون روز ديگر شد ، غلام دكان بگشود و ملك‌زاده در دكان بنشست و دو مملوك ديباپوش در پيش او بايستادند و در دكان دو خادمك حبشى از بهر